رسیدن به آرزوی دیرینه شهادت

د, 10/22/1399 - 07:37
خاطراتی از شهید مدافع حرم حجت الاسلام والمسلمین محمدعلی قلی زاده قشقایی
رسیدن به آرزوی دیرینه شهادت
تیر دشمن قلب حاج آقا را شکافته بود و درجا شهید شده بود." قلبی که مملو و مالامال از عشق به خدا و رسیدن به معبود بود.

 ( نحوه شهادت )[1]

 

در مأموریت های مختلف در خدمت ایشان بودیم . از جمله ، مـأموریتی که در منطقه زاهدان در مبارزه با اشرار بود و بعد از آن مأموریت سوریه، پیش آمد. مدت ها بود که در فکر رفتن به سوریه بود . اما امکان رفتن برایش مهیا نمی شد.  تا این که روزی که قرار بود، در فرودگاه تهران با هم اعزام شویم ، نام او به دلایلی در لیست اعزامی فرودگاه نبود . ایشان خیلی تلاش کردند تا بتوانند با گروه ما به سوریه اعزام  شوند ، اما میسر نشد. بعد از اعزام ما به سوریه، ایشان مراحل اعزام را فراهم نموده بود و تغریباً دو الی سه روز بعد، به جمع ما در سوریه پیوست . ما در خط پدافندی نبرد با تکفیری ها در جنوب حلب مستقر شده بودیم  و ایشان در مرکز پاسگاه فرماندهی حضور داشتند . چند روزی که نسبت به محیط منطقه آشنا شدند ، تقاضا نمودندکه در محل درگیری با تکفیری ها برود . خیلی از دوستان به خاطر علاقه­ای که به ایشان داشتند از درخواست او سرباز می­زدند و اصرار داشتند که حاج آقا برای کار دیگری به منطقه آمده. شاید مسئولیت او به مراتب از بچه­ های خط مقدم سنگین تر باشد. اما حاج آقا آرام و قرار نداشتند و دائم ذکرشان این بود که من باید به بچه های خط مقدم ملحق شوم. تا این که فرماندهان قانع شدند و با رفتن او به خط پدافندی و سنگرهای کمین موافقت کردند. حاج آقا با ورود به خط پدافندی بلافاصله با بچه های منطقه و محیط آشنا شدند.   

     بچه های گردان هم علاقه خاصی از قبل، به ایشان داشتند و این علاقه در محور عملیاتی، دو چندان شده بود و حاج آقا علاوه بر کار نگهبانی در سنگرهای کمین، برنامه های عقیدتی اش را هم با بچه ها قطع نمی کرد. هم کار فرهنگی می کرد و هم کار رزمی. در این مدت حاج آقا تاثیر بسزائی روی روحیه بچه ها ایجاد کرده بود. دعای توسل، زیارت عاشورا از جمله برنامه های فرهنگی و عقیدتی ایشان بود. . تا این که بنا شد، منطقه عملیاتی ما را از جنوب حلب، به شمال حلب، تغییر دهند و بنا به تشخیص فرماندهان قرار شد عملیاتی در شمال حلب انجام گیرد. شهرکی ( رتیان ) بود در سمت نبل و الزهراء ، ابتدا باید آن شهرک آزاد می شد تا در آزاد سازی شهرهای نبل و الزهرا موانع و مشکلاتی پیش نیاید. آن شب فرماندهان ما گردان ها را سازماندهی کردند. وقتی سازمان رزم را آماده کردند متوجه شدیم که مجددا اسم حاج آقا در گروه عملیات دیده نشده. بلافاصله حاج آقا متوجه این موضوع شد و بسیار ناراحت شدند و خطاب به فرماندهان گفتند که چرا مانع رفتن من می­شوید و نمی­گذارید با بچه های گردان در عملیات شرکت نمایم؟ با عنایت به این که بچه ها احترام خاصی به حاج آقا قائل بودند، کسی نتوانست حرفی روی حرف ایشان بیاورد و در نهایت موافقت گردید که در عملیات آزاد سازی شهرک رتیان، شرکت نماید. در تقسیم بندی که صورت گرفت یگانی که قرار بود شهرک را محاصره کنند، حاج آقا در آن یگان سازماندهی شد در شب 13/11/1394 به اتفاق همرزمان منجمله حاج آقا، شهرک را محاصره کردند و تا ساعت 9 صبح روز 13/11/94 محاصره انجام گرفت و همزمان عملیات هنوز ادامه داشت و به دنبال محاصره شهرک شروع کردیم به پاکسازی ساختمان های اطراف. در حین انجام این امر مسلحین سوری (مخالفان بشار اسد) در چند نوبت شروع به پاتک نمودند نقطه اوج پاتک ها مکانی بود که حاج آقا و شهید عربی و شهید سراجی  آنجا حضور داشتند. می توان گفت نقطه فشار پاتک تکفیری ها بود. دشمن تمام توان خود را در همین نقطه گذاشته بود.

از هر طرف مورد حمله قرار گرفته بودیم آتش دشمن آنچنان سنگین بود که توان کوچکترین جابجایی را از ما گرفته بود.  همه توان خود را گذاشته بودیم برای دفع پاتک دشمن، یک آن متوجه شدیم از پشت سر به طرف ما تیراندازی می شود پاکسازی هنوز کامل صورت نگرفته بود و جنگ، جنگ شهری بود. دشمن همه جا حضور داشت از هر سمت به خصوص سمت عقب، تک تیراندازان داعش ما را به رگبار بسته بودند همه نا امید و بهت زده به هم نگاه می کردیم. استرس و نگرانی در چشم های بچه ها نمایان بود. نبرد آنقدر سنگین بود که توان مقاومت را از ما گرفته بود اما رزمندگان ما جانانه مقاومت می کردند. در حین درگیری در مرحله اول شهید عربی به شهادت رسید و درست در کنار شهید عربی، حاج آقا به حالت درازکش به سمت دشمن تیراندازی می کرد و از دیگر همرزمان خود می خواست که مقاومت کنند ما زیر آتش تیربارهای دشمن قرار گرفته بودیم و دشمن روی مواضع ما اشراف کامل داشت واقعا لحظات عجیبی بود شهید قلی زاده آنقدر از روحیه بالایی برخوردار بودند که باعث قوت قلب ما شده بود و ما هم قرص و محکم مشغول نبرد بودیم . شهدا و مجروحان ما لحظه به لحظه بیشتر می شدند. در همین حین حاج آقا برای در امان ماندن از تیررس دشمن به صورت نیم خیز از جایش بلند شد و یک جابجایی دو الی سه متری انجام داد و مجدداً موضع گرفت و به محض نشستن حاج آقا به زمین، تیر مستقیم تک تیرانداز تکفیری سینه حاج آقا را نشانه رفت و حاج آقا در آستانه اذان ظهر، به حالت سجده، دیدم دست بر سینه اش گذاشت . تیر دشمن قلب حاج آقا را شکافته بود و درجا شهید شده بود." قلبی که مملو و مالامال از عشق به خدا و رسیدن به معبود بود.

 

گنجعلی هم رزم شهید

دیدگاه ها

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.